معرفت شناختي تکويني در مورد دو چيز است:
 الف : دانش شامل چه چيز مي شود.
ب : راههايي که دانش از طريق آن رشد مي يابد.
در کارهاي او سوالاتي که در معرفت شناسي عقلاني , محوري بودند, مثل دانش چگونه قابل فهم است يا اين سوال که دانش چگونه رشد مي کند جانشين مي شوند. به عبارتي هدف اصل او اين بود که توضيح بدهد دانش چگونه رشد مي کند نه اينکه کودک چگونه رشد مي کند.
تحقيقات پياژه مايه اصلي دو فکر را تشکيل داده است . نخست, کودکان نه توسط بزرگسالان , بلکه خود مي آموزند . دوم اينکه کودکان به نحوي متفاوت از بزرگسالان مي انديشند . اينطور نيست که آنها صرفا کمتر بدانند, بلکه اصولا به طرز کاملا متفاوتي مي انديشند. تفاوت کيفي است و نه کمي . شايد بحث انگيزترين ادعاهاي پياژه اين باشد که رشد شناختي کودکان يک فرايند خود بخودي است . به گفته پياژه , بچه ها خود و بدون اموختن مستقيم از بزرگسالان , به ساختار هاي شناختي نايل مي شوند.
ويگوتسکي
همزمان با پياژه , روانشناس ديگري به نام لئو ويگوتسکي نظراتش را درباره رشد شناختي کودک بيان کرد. او براي مراحل رشد شناختي پياژه اي , جايگزيني پيشنهاد کرد . نظريه اجتماعي - فرهنگي ويگوتسکي از رشد , تاثير شگرفي بر آموزش و روانشناسي گذاشت . ويگوتسکي علاوه بر اينکه روانشانس بود , نويسنده اي با آثار فراوان نيز بود .
کارهاي بزرگ او تقريبا در طول 10 سال نوشته شد, از روانشناسي هنر تا تفکر و زبان .
کارهاي مبتکرانه او در روانشناسي شامل مفاهيم کليدي چون ابزارهاي روانشناختي , ميانجي گري ( وساطت) , دروني سازي و منطقه تقريبي رشد بود و همچنين موضوعات متنوعي شامل روانشناسي هنر, رشد کارکردهاي عالي مغز , فلسفه ي علم , رابطه ي بين يادگيري و رشد انسان, شکل گيري مفهوم , رابطه زبان و تفکر , مطالعه ناتوانيهاي يادگيري و رشد نابهنجار انسان, و روانشانسي بازي . ويگوتسکي مانند رفتار گرايان رابطه محرک - پاسخ , بازتاب شرطي و غيرشرطي را اساس رفتار مي داند, ولي مفهوم تازه اي به آن مي افزايد. به عبارتي اين رابطه را منوط به يک سيستم علامتي مي داند که به سهم خود در رابطه با وضعيت فرهنگي و در جريان رشد اجتماعي است . يعني وي رابطه محرک پاسخ را به صورت محرک - علامت - پاسخ در نظر مي گيرد که زبان نقش حياتي را در آن به عهده دارد . همان طور که انسان از ابزار به عنوان واسطه براي ايجاد ارتباط با طبيعت بهره مي گيرد. سيستم علامتي ( نمادين ) نيز واسطه فرايند هاي رواني مي باشد.
ويگوتسکي همچنين تحت تاثير نظريات مارکس و انگلس درباره ي ماهيت انسان قرار داشت . مارکس متوجه شده بود که انسان ها داراي نيازهاي زيست شناختي هستند, اما بيشتر به ظرفيت انسان براي توليد و استفاده از ابزار تاکيد مي کرد. به اعتقاد اوانسانها از طريق اختراع و استفاده از ابزارها بر محيط خود مسلط مي شوند و نيازهاي خود را ارضا مي کنند . مارکس تاکيد داشت که توليد ذاتا فرايندي اجتماعي است. به علاوه از نظر  او اشتباه است که ماهيت انسان را بطور انتزاعي و جدا از بافت تاريخي - اجتماعي آن توصيف کنيم . براي شناخت انسان نياز داريم تا تاريخ و روند تغييرات تاريخي را درک کنيم .
از ديدگاه مارکس , تاريخ فرايندي ديالکتيکي , يعني مجموعه اي از تظادها و رفع تظادهاست. اما اين  تنها محتواي تفکر نيست که به رشد تاريخي وابسته است, بلکه ظرفيت هاي شناختي نوع انساني هم تحت تاثير تغييرات تاريخي, بويژه رشد فناوري, تحول مي يابد. اين عقيده همانند نظريه فردريک انگلس همکار مارکس است که با قوت عنوان مي کرد که فناوري اوليه , يعني استفاده اوليه از ابزار , ويژگيهاي منحصر به فرد , از جمله هوش و تکلم پيشرفته را در انسان ها به وجود مي آورد.
ويگوتسکي معتقد بود افراد همان طور که ابزارهايي را براي چيره شدن بر محيط ابداع کردند, ابزارهاي روان شناختي را براي تسلط بر رفتار خوشان به وجود آوردند. ابزار کار تنها تفاوت انسان و حيوان است . انسان با ساختن ابزار کارش مي آموزد که به خود و ديگران بياموزد . ابزار به نوبه خود به انسان امکان انجام کارهايي را ميدهد که بدون آن ممکن نبود و نيست.
به عبارتي بدون ابزار فيزيکي و مکانيکي تغيير و تحول پديده هاي انساني , امري دشوار است. ويگوتسکي همچنين ابزارهاي روانشناختي را به عنوان وسايلي براي تسلط به فرايندهاي رواني توصيف کرد. به نظر ميرسد ان ها بيشتر مصنوعي و اجتماعي باشند تا اينکه منبع فردي يا ارگانيسمي داشته باشند. او مثالهاي زير از ابزارهاي روانشناختي را بيان کرد: زبان, سيستم هاي متنوع شمارش , تکنيک هاي کمک کننده به حافظه , سيستم هاي نماد جبري, هنر , نوشتن , طرحها ,  نمودارها, نقشه ها و نقشه کشي مکانيکي, و تمام انواع علائم قراردادي .
ويگوتسکي تحت تاثير نظريه تکامل نوعي , غالب بر جامعه آن زمان بود. با اين وجود او روي عملکرد و روابط در هم تنيده مقياسهايي زماني تاريخي ( فرهنگي) , تکوين فردي و بخصوص روانشناختي ( سيستم هاي کار کردي دروني ) متمرکز بود. درون و در بين اين مقياسهايي زماني , رشد به صورت جدلي ( ديالکتيک) عمل مي کند: تناقضات هستي را به درون مي آورد و آنها رابه يک کل کارکردي پيچيده تر تبديل مي کند. در نتيجه, سيستم هاي روانشناختي کارکردي , افراد گروهها و فرهنگها به طور رو به فزوني به هم وابسته مي شوند که از طريق آن احتمالات رشدي جديدي پديدار مي شوند. رشد فرايندي نيست که به تنهايي رخ بدهد : فرد مجموعه اي از روابط اجتماعي است که در او تجسم مي يابد. دانش کودک از لحاظ اجتماعي , در تعامل با بزرگسالان شکل مي گيرد. از نظر او ابزارهاي فکري داراي دو خصيصه اصلي هستند : در مرحله توليد يا پيدايش ويژگيهاي تکامل فردي ( ژني ) و تکامل نوعي ( نژادي ) بر آنها غالب است و در مراحل بعدي نمادي فيزيکي و بيروني پيدا مي کنند. در مراحل پيشرفته تر ذاتي و معنوي شده, در ذهن بدون وابستگي به عامل بيروني, باقي مي مانند. به نظر ويگوتسکي بدون عنصر زبان, ابزار دروني هستي نخواهند يافت. از نظر ويگوتسکي زبان داراي جوهري مستقل از انديشه است. زبان و انديشه به عنوان دو ابزار انساني , سبب تحول و تغيير محيط پيرامون او مي شوند.
ويگوتسکي کارکردهاي ذهني را به دو دسته تقسيم مي کند:
1- کارکردهاي نخستين ذهني
2 -کارکردهاي عالي ذهني
کارکردهاي نخستين ذهني تواناييهاي ناآموخته و طبيعي انسان مانند توجه کردن , حس کردن.... , مي باشد. در جريان رشد اين کارکردهاي نخستين تدريجا به کارکردهاي عالي يعني حل مسئله و تفکر تغيير مي يابند. اين تغيير از کارکردهاي نخستين به عالي از راه تاثير فرهنگ و در زمينه تاريخي اجتماعي ميسر است. کودک از طريق تعاملات, روابط اجتماعي را به صورت  کارکردهاي روانشناختي در مي آورد. همين تبديل روابط اجتماعي به کارکردهاي ذهني موجب رشد و تحول شناختي مي شود . فرآيند تبديل روابط اجتماعي به کارکردهاي عالي ذهني نه به طور مستقيم بلکه از طريق يک واسطه يا بنا به گفته ي ويگوتسکي يک علامت , امکان پذير است.

ادامه دارد...